پایگاه اطلاع رسانی دفتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه پیام نور استان آذربایجان شرقی


اخبار
سه شنبه ٠٥ بهمن ١٣٩٥
 


شماره خبر :٤١٠٨٨٧ تاریخ انتشار خبر : 1393/10/09
عوامل تاریخی مهجوریت علوم انسانی
دکتر فیروز راد عضو هیات علمی مرکز تبریز: ما با دو سوال مهم مواجه هستیم. نخست اینکه چرا علوم انسانی نسبت به سایر علوم مظلوم تر است و دوم اینکه چرا علوم مختلف بطور عام و علوم انسانی بطور خاص در جامعه ما منجر به کارآفرینی نمی شود؟

استاد گروه جامعه شناسی دانشگاه پیام نور مرکز تبریز گفتند: ما با دو سوال مهم مواجه هستیم. نخست اینکه چرا علوم انسانی نسبت به سایر علوم مظلوم تر است و دوم اینکه چرا علوم مختلف بطور عام و علوم انسانی بطور خاص در جامعه ما منجر به کارآفرینی نمی شود؟ بنده قصد دارم مطالبی پیرامون سوال اول عرض کنم و در واقع حالا که در جمع اساتید رشته های مختلف علوم انسانی هستیم می خواهم  قدری درباره وضع علوم انسانی مرثیه خوانی کنیم!

واقعیت این است که حال و روز امروز رشته های مختلف علوم انسانی مانند یک بیمار کلیوی است که به دستگاه دیالیز ساخت خارج وصل شده و در حالت مرگ و زندگی ادامه حیات می دهد. تمام نظریه ها و چیزهایی که باعث بقای حیات آن می شود از خارج می آید و معلوم هم نیست که این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت. سوال این است که چرا وضعیت علوم انسانی به اینجا رسیده است. من در این مجال اندک به سه عامل اشاره می کنم.

اول اینکه در طول تاریخ ایران و بخصوص بعد از اسلام، یک تقابل مداوم بین عقل و نقل وجود داشته است و طرفداران این دو که اصولیون و اخباریون باشند همواره در حال منازعه و کشمکش بوده اند. از طرفی دربار و به تبع آن عامه مردم هم که تحت تاثیر تبلیغات دربار بوده اند، همواره در مقابل عقل جانب نقل را گرفته اند. چرا که همیشه از جانب این گروه احساس خطر می کردند. لذا در طول تاریخ اصولیون در اقلیت و اخباریون در اکثریت بوده اند.

دوم اینکه همزمان با تقابل عقل و نقل، عقلیون در یک جبهه دیگری هم مشغول پیکار و دفاع بوده اند. این تقابل دوم بین عقل و عشق شکل گرفته است. بخصوص بعد از قرن چهارم و شیوع تصوف و صوفی گری این تضاد شکل جدی تری گرفت و باز در این تقابل حکومت ها طرف دراویش و عرفا را گرفتند.

مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است / کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

اگر در عصر حاضر کشور ما به عنوان یک کشور نفتی شناخته می شود، در گذشته، آنطور که از متون و کتاب ها بر می­آید، ایران را با "گل و بلبل" می شناختند. از این حیث مردم کشور ما را با مردم فرانسه مقایسه می کنند که مردمانی احساس مدار و هیجان مزاج هستند. در چنین فضایی که حکومت ها و توده ها چنین نگاهی به عقل داشته اند، معلوم است که علوم انسانی که متکی بر عقل است و علوم عقلی هم نامیده می شود، چنین جایگاهی خواهد داشت.

اما دلیل سوم یک دلیل معرفت شناسی است. می دانیم که معرفت یا شناخت شامل پنج شاخه می باشد. معرفت علمی، معرفت فلسفی، معرفت دینی، معرفت عرفانی و معرفت هنری. یعنی وقتی می گوییم معرفت، منظورمان علم و فلسفه و دین و عرفان و هنر است که البته هر کدام از این ها خود معرفت خاصی دارند. به عنوان مثال معرفت علمی یک معرفت حسی و جزئی است. معرفت فلسفی یک معرفت کلی و عقلی است. معرفت دینی وحیانی است. معرفت عرفانی ناشی از شهود و دل آگاهانه است و معرفت هنری یک معرفت خلاقانه است. مرحوم سیمین دانشور که 30 سال در دانشگاه تهران هنرهای زیبا تدریس می­کرد تعریف زیبایی از هنر دارد که می گوید "هنر پلی است بین واقعیت که موضوع علم است و حقیقت که موضوع فلسفه." همچنین دکتر شریعتی در بیان مشابهی می­گوید "هنر دریچه ای است که بودن را به شدن وصل می کند." صحبت ما این است که وقتی این پنج شاخه را برای معرفت در نظر می گیریم در طول تاریخ ما، سه شاخه از این پنج شاخه بصورت ناموزون رشد متورم داشته است و سه قشر فقها، عرفا و شعرا جزو اقشار ممتاز جامعه ایران بوده اند. در مقابل دانشمندان و فلاسفه اقشار مغضوب بوده اند. به عبارت دیگر سه شاخه معرفت دارای هویت و بستر اجتماعی بوده و هر کسی که سری توی سرها داشته است یا سراغ علوم دینی می رفت یا سر از خانقاه در می آورد و یا وارد وادی شعر و ادب می شد.

خوشبختانه صدا و سیمای ما طی این 35 سال دو مجموعه تلوزیونی در احوال دو نفر که یکی از دانشمندان و دیگری از فلاسفه بزرگ تاریخ ما بوده اند تولید و پخش کرده است. مجموعه اول درباره ابن سینا بود که نشان می داد این دانشمند بزرگ چه زندگی پر مکافاتی داشته است. همواره در حال فرار و هجرت از شهری به شهر دیگر زندگی خود را سپری کرده، تا آنجا که تا آخر عمر امکان ازدواج برایش فراهم نشده است. همچنین برای کالبد شکافی یک جسد، که جزو ملزومات کارهای تحقیقاتی اش بوده، مجبور است شبانه و در زیر زمین خانه یکی از دوستان دست به این کار بزند، مبادا که با حکم تکفیر مواجه شود.

مجموعه دیگر هم درباره ملاصدرا بود که نشان می داد چقدر از جانب هم صنفان روحانی خود و دستگاه حکومت صفوی مورد بغض و غضب قرار گرفته و تبعید شده است. برای مثال خود در احوالاتش می نویسد پس از آنکه به تبعیدگاهش که قم بود رسید برای خواندن نماز وارد مسجدی می شود و متوجه پیرمردی می شود که نام او را در قنوت خود می آورد. بعد از نماز معنای این دعا را از پیرمرد جویا می شود که می گوید فلان مجتهد گفته است هر کس ذکر "اللهم العن علی صدرا" را هفت بار در نماز خود بگوید خداوند هفت مرتبه بهشت را بر او واجب می کند!

این سرنوشت یک فیلسوف در این جامعه است. دربار هم که هیچ گاه از معرفت علمی و فلسفی استقبال نمی کرد. چرا که علم تخصص می آورد و تخصص، دامنه عمل خودکامه را محدود می کند. مرحوم دکتر اسماعیل رضوانی از اساتید دانشگاه تهران که "تاریخ اجتماعی ایران" را به ما تدریس می کرد یکبار سندی تاریخی نشانمان داد که در آن یکی از نطق های ناصرالدین شاه آمده بود. بعد از اینکه ناصرالدین شاه امیرکبیر را کشت و میرزا آقاخان نوری را به جای او گذاشت در قسمتی از نطق جلسه معارفه صدر اعظم جدید خطاب به رجال کشوری و لشکری که حاضر بودند چنین می گوید:" ای قرمساق هایی که اینجا جمع شده اید! هیچ می دانید که من آن قرمساق را چرا کشتم؟! برای اینکه چیز می فهمید. در میان شما خران جُستم و خرترین شما را یافتم(اشاره به میرزا آقاخان نوری). برای اینکه تنها خری است که فرق بین کَلم و اُستکهلم را نمی فهمد و جُبّه صدارت را برآزنده او یافتم!"

این نگاه دربار به عقلانیت است. لذا اگر امروز ما به کتابخانه ملی یا کتابخانه مجلس مراجعه کنیم و 100 کتاب خطی بصورت تصادفی از آرشیو آنها برداریم، 98 یا 99 تای آنها یا فقه اخباری است، یا عرفان یا ادبیات و حداکثر یک یا دو جلد درباره فلسفه محض یا علوم دقیقه خواهد بود. حتی اینکه می­گوییم تاریخ ما پر است از دانشمندان و فلاسفه بزرگ به دور از واقعیت است. مگر ما چند دانشمند داشته ایم؟ آیا تعداد آنها به 10 می رسد؟ همین طور در فلسفه. اینهایی که بودند و شما اسم آنها را می دانید تک ستاره بودند و هیچ بستر اجتماعی برای آنها فراهم نبود.

این رویه حتی در عصر ما هم ادامه داشته است. زمانی که امام خمینی در قم کلاس فلسفه تشکیل دادند، همه طلاب و شاگردان به جز شهید مطهری و مرحوم منتظری کلاس هایش را ترک کردند و ظرفی که آقا مصطفی در آن آب خورده بود را آب کشیدند چرا که پدرش مدرس فلسفه بود! یا وقتی علامه طباطبایی شروع به تدریس فلسفه نمودند آیت اله بروجردی نامه فرستادند و تذکر دادند و مرحوم علامه می فرمود به احترام آیت اله تا آن موقعی که ایشان زنده بودند فلسفه تدریس نکردند. حتی همین الان در بین تمام دانشگاه های استان های آذربایجان شرقی و غربی، اردبیل، زنجان و کردستان فقط در یک دانشگاه آن هم دانشگاه تبریز درس فلسفه محض دایر می باشد.

جالب این است که نه فقط دربار و عوام که حتی خواص هم در مقابل علم و فلسفه صف آرایی کرده اند. مولوی در دفتر چهارم مثنوی رابطه خود با دانشمندان را بصورت صریح بیان می کند. مولوی انسان ها را سه دسته می کند. دسته اول ملائکه صفت ها اند که منظورش عرفا هستند. دسته دوم عوام کالانعام اند. دسته سوم دانشمندان هستند که پست تر از انعام اند:

قسم دیگر با خران ملحق شدند / خشم محض و شهوت مطلق شدند

او ز حیوان ها فزون‌تر جان کند / در جهان باریک کاری ها کند

مکر و تلبیسی که او داند تنید / آن ز حیوان دیگر ناید پدید

خرده‌کاری های علم هندسه / یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیاستش / ره به هفتم آسمان بر نیستش

این همه علم بنای آخورست / که عماد بود گاو و اشترست

بهر استبقای حیوان چند روز / نام آن کردند این گیجان رموز

علم راه حق و علم منزلش / صاحب دل داند آن را با دلش

مولوی می گوید هر یک از این علوم همانند ستون های یک طویله اند و ابن سینا به یکی از این ستون ها بسته شده، خوارزمی به یک ستون دیگر و همین طور الی آخر! در یک جای دیگر هم می گوید:

آن طبیبان را بود بولی دلیل / وین دلیل ما بود وحی جلیل

یعنی اگر ابزار کار اطبا بول است و با انجام آزمایش روی آن آگاهی پیدا می کنند، ما عرفا ابزارمان وحی است و وحی کجا و بول کجا؟!

همچنین در دفتر ششم با فلاسفه هم تسویه حساب می کند. مولوی حکایتی را به این صورت آورده است که صیادی از پی شکار راهی بیابان می شود. پس از مدتی که از یافتن صید باز می ماند رو بسوی خدای خویش استغاثه می کند و از او طلب روزی می کند. خداوند در جوابش می گوید آنچه را که در دست داری بنداز و هر جا که افتاد گنجی نهفته است. صیاد هم تیر در چله کمان گذاشته و آن را رها می کند و تا شب مشغول کندن محل افتادن تیر می شود. پس از آنکه از یافتن گنج نا امید می شود دیگر بار رو بسوی خدا کرده و زبان به شکوه می گشاید. اینبار خداوند او را مورد خطاب قرار می دهد که ای خوش انصاف! گفتم آنچه در دست داری بنداز، نه که پرتاب کن! مولوی این مثل را دستمایه قرار می دهد و می گوید:

آنچه حقست اقرب از حبل الورید / تو فکنده تیر فکرت را بعید

تو کمان و تیرها بر ساخته / صید نزدیک و تو دور انداخته

هرکه دوراندازتر او دورتر / وز چنین گنجست او مهجورتر

فلسفی خود را ز اندیشه بکشت / گو بدو کوراست سوی گنج پشت

گو بدو چندانکه افزون می‌دود / از مراد خود جداتر می‌شود

جاهدوا فینا بگفت آن شهریار / جاهدوا عنا نگفت ای بی‌قرار

خلاصه این تکلیف علم و فلسفه در تاریخ ایران است و علوم انسانی که یک پایه آن علم است و پایه دیگرش فلسفه، طبیعی است که امروز چنین حال و روزی داشته باشد.

 

[]

ارسال به دوست نسخه چاپي تاریخ درج خبر:1393/10/09

دکتر فیروز راد عضو هیات علمی مرکز تبریز: ما با دو سوال مهم مواجه هستیم. نخست اینکه چرا علوم انسانی نسبت به سایر علوم مظلوم تر است و دوم اینکه چرا علوم مختلف بطور عام و علوم انسانی بطور خاص در جامعه ما منجر به کارآفرینی نمی شود؟


خروج





تمام حقوق مادی و معنوی متعلق به نهاد رهبری در دانشگاه ما می باشد